بديع الزمان فروزانفر
184
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
خواب حسى : خواب كه از عوارض بدن است مقابل : خواب معنوى كه غفلت از دنياست يا واقعه كه انصراف از محسوسات است . خواب گاه بسبب اعراض جسمانى از قبيل كلال و ماندگى و مرض و گاه بسبب عوارض نفسانى از قبيل خوف و حيرت و دهشت نيز عارض بدن مىشود ( ابن سينا ، طبيعيات شفا ، مباحث نفس ) مقصود مولانا اينست كه عقل كه سراپا بيدارى و هشيارى است تحمل حال مردان را ندارد و چون عارف مختصرى ازين حالت را كه مستى ديدار و غلبهى شهود است باز گفت عقل از دهشت و حيرت مانند خفتگان از كار باز ماند و ادراك آن حالت نتوانست كرد . رفته در صحراى بىچون جانشان * روحشان آسوده و ابدانشان وز صفيرى باز دام اندر كشى * جمله را در داد و در داور كشى فالِقُ الْإِصْباحِ اسرافيل وار * جمله را در صورت آرد ز ان ديار روحهاى منبسط را تن كند * هر تنى را باز آبستن كند اسب جانها را كند عارى ز زين * سر النوم اخ الموت است اين صحراى بىچون : بكنايت : حالت خواب ، عالم غيب ، عالم مثال . در داد و داور كشيدن : به زير بار تكليف كشيدن . كركس زرين : مجازا ، آفتاب . فالق الاصباح : شكافندهى سپيده و روز از ظلمت شب ، خدا كه روز را از پس شب مىآورد . مقتبس است از آيهى كريمه : فالِقُ الْإِصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً . ( الانعام ، آيهى 96 ) . منبسط : پهن و گسترده ، مجازا ، غير محدود بتعلق جسمانى ، آزاد از حدود و قيود ، مجرد .